دیدی مامانیم خودم اومدم آخرین زیارت عاشورا واست خوندم
مامانیم
دردات آروم شد؟
دیگه پاهات ورم نداره؟
دیگه کلیه هات درد نمیکنه؟
مامانیم
بذار دستاتو بگیرم آخه همیشه میگفتی چشام سو نداره
بذار بگیرم دستتو نخوری زمین
مامانیم
سردت نیست؟
مامانیم
تشک برقیت کو؟ همیشه کنارت بود آخه
مامانیم
دیگه برام آش نمیپزی؟ آخه میگفتی سحر آش خیلی دوست داره
حالا دیگه کیو صدا کنم مامانی ؟
مامانی
آّبنات می خوام
مادر بی تو تنها وغریبم
اتاق خالیم بی توچه سرد
مادر، مادر خوب و قشنگم
بدون تو دل من پر درد
فضای خونه بی بویه تو هیچه
صدای تو هنوز اینجا می پیچه
مادر مادر
هنوزم تو دلم تموم قصه هات جوونه
خاله سوسکه دیگه، شعرآشتی مثل قدیما نمی خونه
مادر،مادر، شبا با صدای لالایی های تو خوابیدم
لالایی مادرم حالا نوبت توست،تو بخواب امیدم
مادر، مادر
مادر، مادر
حوض فیروزه ای خالی
بوته های گل خشکیده
حیاط خونه سرد
صندلیه تو خالی...
مامانی رفت پیش آرزو
ظهر تاسوعا
یادت همیشه تو قلبمه
روحت شاد
کجایی تو که گفتی باش؟
کجایی؟
کجایی که به خواست تو اومدم رو زمین
کجایی که بگی کافیه
نباش!
ترم 6هم هرجوری بود تموم شد!
یکشنبه ها؛ تربیت بدنی ، آزمایشگاه فیزی 1 ، معماری کامپیوتر
دوشنبه ها ؛ مدار منطقی
سه شنبه ها ؛ گزافیک کامپیوتری 1
چهارشنبه ها ؛ شیوه ارئه مطالب علمی و فنی ، قرآن ، آزمایشگاه مدار منطقی
پنج شنبه ها ؛ انقلاب اسلامی
جمعه ها ؛ موبایل سنسور
شنبه ها ؛ اوراکل
اوایل اردی بهشت یه اتفاق خوب توی زندگیم افتاد !!!
10تیر مریم اومد همدان !!!
20تیر شروع ترم تابستون!!!
دروغ چرا؟!!!
هیچ یادم نیست که چندم اردیبهشت تولدش بود؛ اما از همون اول اردیبهشت ؛ هرروز فکر می کنم شاید امروزه...
دروغ چرا؟!!!
اصلاًنمی دونم چند ساله میشه !
یاده آخرین باری که پشت سرم گریه کرد میفتم،گریه ام میگیره...
فقط یادش افتادم، دلم هواشو کرد...خواستم یه پست واسش گذاشته باشم
ثبت می کنم:
امروز 3 اردی بهشت ، بالاخره ما رفتیم CityStar !
خیلی خوش گذشت ، هرچند فیش به مهناز رسید !!!
super suprim
یکی که پرانرژی تعریف می کرد که ...
صبح دانشگاه ؛ بعدازظهر اراکل؛ عصر ستاره شهر؛شب نت!!!
صبا به تهنیت پیر می فروش امد که موسم طرب و عیش و ناز و نوش امد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش امد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای درخت سبز شد و مرغ در خروش امد
بگوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش که این سخن سحر از هاتفم بگوش امد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن ازاد چه گوش کرد که باده زبان خموش امد
ز فکر تفرقه باز ای تا شوی مجموع به حکم انک چو شد اهرمن سروش امد
چه جای صحبت نا محرمست مجلس انس سر پیاله بپوشان که خرقه پوش امد
ز خانقاه بمیخانه میرود حافظ
مگر ز مستی زهد ریا بهوش امد
فال سال 88 من !!!
* * * * * * * * *
سفرنامه گونه
1فروردین ؛ حرکت به سمت اصفهان ، پل خواجو و لرزیدن های من و در نتیجه خیلی زود به خونه برگشتن .
2 فروردین ؛ عالی قاپو ، مسجد امام ، باغ پرندگان که خیلی کسل کننده بود!
3 فروردین ؛ سی و سه پل ، مجتمع کوثر،مجتمع پارک و ... :دی
4فروردین ؛ حرکت به سمت شیراز ، پاسارگاد ، ارگ کریم خان زند
5قروردین ؛ تخت جمشید ، ترشی!
6 فروردین ؛ آرامگاه حافظ ، آرامگاه سعدی ؛ فشار پایین ...
7 فروردین ؛ به سمت همدان
8 فروردین ؛ آنتراک
9 فروردین ؛ حرکت به سمت چالوس ، دیدار عمو جون،مونس جون و غزلم ،به سمت قائم شهر
10 فروردین ؛ نامزدی و بعدازظهر حرکت به سمت همدان ... راه بارونی ، برفی ، تگرگی !
11 فروردین ؛ روز برفی ...برف سنگین ! خونه مامانبزرگ .
12فروردین ؛ آنتراک و عید دیدنی ها ..
13 فروردین ؛ خونه مامانبزرگ و خوش گذرونی !
14 فروردین ؛ آنتراک و همچنان عیددیدنی ها ...
15 فروردین ؛ روزی که فرداش باید برم دانشگاه !!!
عالی قاپو فوق العاده بود ،مجتمع کوثر فوق العاده تر !
تخت جمشید بی نظیر بود ، ترشی ها بی نظیر تر !
اما هیچ جا برام دلنشین تر از آرامگاه حضرت حافظ نبود ... هیچ کجا !
8تا 9:30 کلاس بودیم که من شدید سرم درد می کرد و هیچی نمی فهمیدم ، لذا مشغول به sms بازی و miss بازی بودم ، مهناز هم کلافه شده بود. هیچ مقاله ای هم برای موضوعمون پیدا نکرده بودیم و استاد همچنان مصّر بود که این موضوع خوب نیست.(تکنولوژی DSL )
تا 11:30 بیکار بودیم ، لذا کلی به مهناز اصرار کردم کردم که برگردیم به درون شهر و مهناز قبول نمی کرد تا اسم بستنی آوردم ، مهناز پرید هوا که بریم :دی ما هم اومدیم اما ... وسط راه من یادم افتاد که کیف پولم مونده جا :دی
از خوش شانسیه مهناز بود یا بدشانسیه من نمیدونم :دی اما توی کیفم پول داشتم ، برای بستنی !!!
سانسوری :::: پاطوق ....
بستنی کاله پرتغالی خوردیم و دوباره برگشتیم دانشگاه !!!
خیلی خوش گذشت!!!
مثله سحر نگاهت کی به شبم می تابه؟
چشم تو وقتی بسته ست ، بخت منم تو خوابه
* * * * * *
دیگه واسه آروم حرف زدن ، حرفــــــــــــــــه ای شدم ، من !!! ;)
شروع هفته خوب نبود...
هفته چهارم شروع کلاس ها بود و بعضی از کلاس ها جلسه اول بودن که تشکیل میشدن یا من جلسه اولم بود که میرفتم ...
در هر صورت ، گویا ترم شش هم شروع شد.
الهی به امید تو...
این بار؛ دست که توی دستای گرمت گذاشتم تا بگم خدانگهدار ، بغضم گرفت و تو خندیدی ، خندیدی، خندیدی ... مگه فهمیدی ؟
مگه فهمیدی پشت همه خنده ها و شادمانی هامو ؟؟؟ پشت همه شیطنت ها و شوخی هامو ؟؟؟
مگه وقتی کنارت ، تکیه داده بودم بهت ، فهمیدی که چقدر دلتنگتم ؟؟؟
راستی فهمیدی و خندیدی ؟
راستی میدونی چه غوغایی تو دل منه ؟ میدونی ، که دیگه سر به سرم نمیذاری؟ میدونی ؟؟؟ میدونی که دیگه نمیگی یه خانوم مهندسی هست ... ؟
راستی دیگه نمیتونم اذیتت کنم؟
راستی دیگه نمیشه بهت بگم نمیدونی چه لذتی داره اذیت کردنت؟
راستی دیگه نمی تونم ...
راستی که دیگه پا گذاشتن توی اتاقت با بغض همراهه واسم !!!
خالی یعنی بی تو
بی تو یعنی خالی
در پی تمام دردهای هجوم آورنده از شنبه تا به امروز، امروز هم تنها عضو سالم (یعنی دستم)در راه برادر سوخت !!! * * * این "دالان بهشت" هم انگار قصد دق مرگ کردن من ُ کرده !!! اگه برای مهنازِ داستان ، 4سال بعد آقاجون فوت میکنه ، برای من به 24 ساعت هم نمیرسه !!! تحمل این همه درد... زری ، خانم جون ، محمد ، آقاجون در کمتر از 24 ساعت سخت تره * * * احوالات این روزها :
چت ، کتاب ، فوتوشاپ
فوتوشاپ ، چت ، کتاب
کتاب ، فوتوشاپ ، چت
در خانه تاریک گور ، در پیش دارم راه دور
کوهمنشین جز مار و مور ، استفرالله العظیم
مادر جون "دالان یهشت" که از دنیا رفت ، دور از جونه مامانی و مامانبزرگ انگار خانم جونه خودم بود...
به پهنای صورتم اشک ریختم... این روزا ناجور اشکم تو مشتمه!!!
خستگی من، از تنم ... نه؛ از روحم در نیومده !!!
دلم می خواد فریاد بکشم ... نه برم روی بلندی و فریاد بکشم !!!
هیچ بعید نیست از تیر چراغ برق سر خیابون بالا برم.... نه نمیشه !!!
خب از یه درخت بلند بالا میرم ... نه اینم نمیشه !!!
ااااااااااای واااااااای من احساس خفگی میکنیم ...
انرژی تخلیه نشده ...
کاش یکی بدادم می رسید !!!
